X
تبلیغات
رایتل

بخش نهم: نقشه ترور شاه توسط آقای ناصر پورپیرار

 

بخش نهم: نقشه ترور شاه توسط آقای ناصر پورپیرار

 

البته در میان مطالبی که کیانوری در صفحات 516 ، 517 و 528 خاطرات اش درباره من آورده، سه مطلب بسیار جالب وجود دارد که به کار این نوشته خواهد خورد. یکی قصد من برای ترور شاه، دیگر این که شماره های نخستین روزنامه مردم زیر نظر من چاپ می شد و یکی هم این که او از مطالبی که من در دادگاه انقلاب گفته ام خبر دارد.
حقیقت این است که من در اواخر سال 54 به برلین غربی رفتم و از طریق دوستانی به جست و جوی رابطی برای تشکیلات حزب توده در برلن برآمدم. شخصی به نام حسینی را معرفی کردند که بعدها فهمیدم کارش فقط جمع آوری کمک است و از کیانوری پورسانت دریافت می کند. نامه مستقیمی برای طبری به آدرس نشریات حزب در سوئد فرستادم، خودم را معرفی و تقاضای ملاقات کردم. یکی دو ماه بعد در اوائل سال 55 نامه ای برایم رسید و قرار ملاقاتی تعیین شد. به برلین غربی رفتم و طبق راهنمایی، خودم را به قسمت کنترل مرزداری برلن شرقی معرفی کردم. به راحتی از قسمت کنترل عبور کردم و آن سوی دیوار سوار ماشین کیانوری شدم که گمانم یک مسکوویچ یا فیات سفید رنگ بود. توی ماشین عباس (کاظم ندیم) هم بود. راهی الکساندر پلاتس شدیم. از پله های مهمانخانه ی حزبی سمت چپ میدان بالا رفتیم. کیانوری به شوخی گفت از در این مهمانخانه کم تر از شیر وارد نمی شود. لابد منظورش خودش بوده است. باری نشستیم و گپ زدیم. من ماجرای کامل تیزابی را بدون اشاره به مسئله هاتفی برایش شرح دادم و بعد گفتم که او پیش من میراثی دارد: بقایای اثاثیه آزمایشگاه فیزیک دانشگاه تهران و بعضی دست نویس های مربوط به «به سوی حزب». آن روز کیانوری فقط نسبت به آن اثاثیه علاقه نشان داد و خواست یک تکه از آن ها را برایش ببرم. سه ماه بعد یک کنتور را که ذرات رادیو اکتیو هوا را می شمرد و دستگاه روی هم رفته سنگین و به ظاهر گران قیمتی بود، برایش بردم. حمل این دستگاه تا برلین شرقی خود داستان جالبی دارد که اگر عمری بود به گفتن و شنیدن اش می ارزد. در ملاقات دوم ما هم کاظم ندیم (عباس) حضور داشت. این بار من بحثی را پیش کشیدم درباره چند سطر انتهای کتاب فروپاشی نظام سنتی که در آن طبری به طور ضمنی با اشاره به تاثیر ترور ناصرالدین شاه در سرعت گرفتن حوادث تاریخ معاصر، تلویحا گفته بود که شاید ترور محمد رضا شاه هم بتواند تاثیر مشابهی در تاریخ متاخر بگذارد. من پرسیدم آیا این نوشته ی طبری نظر حزب است؟ کیانوری خندید و گفت: نقشه ای داری؟ من جواب دادم در صورتی که واقعا حزب چنین عقیده ای داشته باشد ترور شاه نباید کار غیر ممکنی باشد. او صریحا گفت: شنیده ام تو کله ات کار می کند اگر در این باره چیزی به نظرت رسید ما آماده شنیدن آن هستیم  و موضوع به کلی تمام شد. روند بعدی حوادث این قضیه را از دستور گفت و گوی ما خارج کرد. البته کیانوری در دادگاه من به عنوان شاهد حاضر شد و داستان قصد من برای ترور شاه را به اضافه بسیاری مطالب دیگر درباره علاقه ی من به ترور و انفجار و اسلحه و غیره در جو آن سال ها در دادگاه انقلاب برای بر باد دادن سر حقیر سرهم بندی کرد. الا این که در دادگاه نقشه قتل شاه توسط من از خیابان نیاوران که در خاطرات آورده، به پل فرودگاه مهرآباد تغییر مکان داده است. خود کیانوری در خاطرات به طور تلویحی به شرکت اش در دادگاه من اشاره دارد: در دادگاه انقلاب ادعا کرده بودکه همیشه مخالف حزب بوده است.» (ص 517) . من البته چنین مطلبی را در دادگاه، راجع به پس از سال 59 ذکر کرده ام ولی این می رساند که او شاهد حرف های من در دادگاه بوده است وگرنه چه گونه از این موضوع مطلع شده است.
باری من به کشور بازگشتم و قرار بر این شد که هر سه ماه یک بار سری به آلمان شرقی بزنم. کیانوری به من اطمینان داد که اگر تاریخ آمدنم مشخص باشد برای تسهیل عبورم از مرز، خودش شخصا حاضر خواهد شد و انصافا این خوش خدمتی را هر بار انجام داد. سه ماه بعد که برای سومین بار کیانوری را دیدم باز هم عباس حضور داشت. گفتند که سیستم آن کنتور دیگر خیلی کهنه شده و مربوط به ده پانزده سال قبل است و پیشنهاد دادند که بقیه اثاثیه را نابود کنم. بعد کیانوری درباره آشنایی من با پرویز شهریاری پرسید. گفتم: غریبه نیستیم. گفت: از قول من گله کن که چرا وقتی برای معالجه چشم به غرب آمد، حتی سلامی هم برای دوستان سابق اش نفرستاد. من قبلا از موضع شهریاری نسبت به حزب و به خصوص از کینه اش نسبت به کیانوری اطلاع داشتم ولی سکوت کردم. گفتم به تر است یک علامت تماس در روزنامه مردم بگذارید تا بتوانم راحت تر با او صحبت کنم و یک عدد 5 رقمی را که با 32 شروع می شد انتخاب کردیم که در گوشه پایین یکی از صفحات شماره بعد مردم با حروف درشت چاپ شود. حالا دیگر اوایل سال 56 بود. به تهران که بازگشتم به دیدن شهریاری رفتم که آن موقع در قسمت ریاضیات دانشگاه آزاد سمتی داشت. به او گفتم که شماره تلفنی را یادداشت کند تا بعد درباره آن با هم صحبت کنیم. عدد را روی تقویم رومیزی اش نوشت. شماره بعد روزنامه مردم که رسید پیش شهریاری رفتم و سراغ آن شماره را گرفتم. تقویم اش را ورق زد و شماره را پیدا کرد. روزنامه مردم را باز کردم و شماره ای را که زیر صفحه اول و یا صفحه آخر بود، نشانش دادم. دست های دوست ما به لرزه افتاد، رنگش پرید و حتی کلمه ای بیان نکرد. رعایت اعصابش را کردم و آن روز دنبال مطلب را نگرفتم. چندی بعد قضیه گلایه کیانوری را برایش بازگو کردم، مرا به ناهاری در رستوران فرید دعوت کرد. چهار نفر بودیم: پرویز شهریاری، رهنما، مرتضی زربخت و من. گمان نمی کنم که فحشی در چنته ناسزاهای سیاسی وجود داشته باشد که آن روز آن سه نفر و به خصوص شهریاری نثار کیانوری نکرده باشند. شدت عصبانیت آن ها به حدی بود که من موضوع را فراموش شده گرفتم و البته همین قضیه را نیز در سفر بعد گزارش کردم. باری، شتاب حوادث سیاسی در سال 56 بالاخره به آن جا منجر شد که ریش سفیدان صاحب نام توده ای، از محمود هرمز و شهریاری گرفته تا دکتر آریان پور را با کمک «به آذین» دور هم جمع کردیم و از میان آن سرانجام اتحاد دموکراتیک مردم ایران بیرون آمد که گزارش کلی جلسات اش را من برای حزب می بردم.
البته کیانوری در بخش آخر بزرگ گویی های ریز و درشت اش مدعی است که او روند حوادث را در  سال 57 به تر از دیگران تشخیص می داده و تمامی صفحات 488 تا 494 خاطرات اش را در این باره سیاه کرده، از جمله می نویسد: 

«ولی اسکندری و طرفدارانش مسئله را چنین نمی دیدند. از نظر آن ها کشتار 17 شهریور پایان جنبش بود و کار تمام شده بود. اسکندری پس از 17 شهریور در جلسه هیئت اجرائیه رسما گفت: آیت اله خمینی جنبش را به ماجراجویی و شکست کشانید و کیانوری هم حزب را به دنبال این ماجرا برد و نابود کرد.» من در آن جلسه گفتم: شما اشتباه می کنید، هفده شهریور شکست جنبش نیست بلکه بزرگ ترین نقطه عطف جنبش است و خواهید دید که از این پس جریان مبارزه چه عمق و وسعتی پیدا خواهد کرد. اسکندری و طرفدارانش در هیئت اجرائیه با تبسم جواب مرا دادند و واقعا در افرادی که از من حمایت می کردند نیز شک و تردید ایجاد شده بود.» 

تمامی مطالب از این دست در خاطرات کیانوری سراپا به اصطلاح خالی بندی است. من در تاریخ بیستم شهریور 57 وارد برلین شرقی شدم. با خودم متن مبانی عقیدتی اتحاد دموکراتیک را، که «به آذین» نوشته بود، برای تایید برده بودم. یک شب در همان هتل میدان الکساندر ماندم تا فردا پاسخ متن را بگیرم. ظهر روز بعد باز هم کیانوری همراه عباس به هتل آمدند. کیانوری مدتی به آذین بی چاره را به فحش و ناسزا بست که «مگر خیال پادشاهی در سر دارد. این اراجیف چیست که سر هم کرده، باید حداکثر یک اعلامیه ده سطری بدهد، نکند واقعا خیال کرده کسی شده و می خواهد حزب علم کند» و متن را به کلی رد کرد. البته به آذین به رد او بی اعتنا ماند و متن خودش را بی کم و کاست منتشر کرد و همین مسئله موجب شد که در حوادث بعدی خیلی تحویل گرفته نشود. باری سر میز ناهار گفت و گوی 17 شهریور شد. کیانوری وسعت ماجرا را پرسید و من هم اطلاعاتم از آن روز را دادم. کیانوری با افسوس سر تکان داد و گفت ماجراجویی آخوندها دست همه را بست. ما امیدوار بودیم که به زودی شاهد تحولات دموکراتیک در کشور باشیم ولی حالا دیگر کار معکوس شد و همه سرکوب خواهند شد. نباید بلافاصله پس از ماجرای نماز عید فطر تجمعی انجام می شد. من اصرار داشتم که وضعیت انقلابی به وسعتی رسیده است که شدت عمل موحب گسترش بیش تر آن خواهد شد. کیانوری پوزخند زد و گفت: غیر ممکن است حالا دیگر اگر وضع به گونه ای پیش برود که در 5 سال آینده شاه حاضر شود مقام اش را فرح یا به ولی عهد تفویض کند ما کلاهمان را به آسمان پرتاب خواهیم کرد. قسم می خورم که این بی کم و کاست عین جمله اوست و در آن روز واقعا این حداکثر آرزوی کیانوری بود. عباس در تمام این گفت و گو بدون اظهار نظر حضور داشت. اگر آن حالت دست آموزش را که نسبت به کیانوری نشان می داد، فراموش کرده باشد، می تواند در این باره شهادت دهد.
باری این آخرین دیدار ما در خارج از کشور بود، پس از آن من بازداشت شدم و روند قضیه به صورت دیگری در آمد که خواهم نوشت. منظور من از شرح و بسط قضایا این است که مطالب کتاب کیانوری را با آن چه واقعا رخ داده مقایسه کنید و عیار و ارزش نوشته های او را به دست آورید. 
 

 

 

مقدمه - سرنوشت یک شاگرد اول، چاپ مقاله جوابیه نورالدین کیانوری


بخش اول: دروغگوی خبیث تمام عیار و قهار


بخش دوم: دروغنامه خاطرات مزدوری نورالدین کیانوری


بخش سوم: کودتای 28 مرداد و حزب توده در خاطرات


بخش چهارم: حزب توده، شعبه ای از ساواک شاه – عباس علی شهریاری


بخش پنجم: جابجایی کیانوری و عباس علی شهریاری


بخش ششم: کیانوری پس از پلنوم چهاردهم


بخش هفتم: هوشنگ تیزابی،به سوی حزب و نوید و رحمان هاتفی


بخش هشتم: رحمان هاتفی و خیانت به هوشنگ تیزابی


بخش نهم: نقشه ترور شاه توسط آقای ناصر پورپیرار


بخش دهم: کودتای کیانوری در درون حزب

 

 

 

 

 

ورود به مقاله اولترا امپریالیسم

 

 

  

وبلاگ شخصی نویسنده : آقای ناصر پورپیرار 

 

دیگر مقالات منتشر شده از همین نویسنده  

  

  گروه اینترنتی ناریا برای عضویت و یا دانلود این مقاله یا دیگر مقالات با فرمت PDF و نیز دانلود سایر فایلها و فیلم های مستند